سرما رو دوست دارم. یه حس تر و تیزی توشه. بهم تحرک میده. از وقتی یادمه.. (یعنی از وقتی حتی نمیدونستم که سرما رو دوست دارم) از جای گرم بدم می اومد. اگه شب خونه خودمون نمیخوابیدم معمولا از گرما رنج میبردم. خوابم نمیبرد. کلافه میشدم. تا صبح وول میخوردم تا تنم به جاهای خنک تشک بخوره که البته خیلی زود تموم میشد و همه جا مثل تنم گرم میشد. بخاری هم کلا چیزه غریبه ای بود. تو اتاق من که بخاری نقش میز توالت داشت. تاحدی که تابستون و زمستون برای گذاشتن عطر و ادکلن و باقی لوازم بهداشتی جای امنی بود. تابستون ها که جایی جز زیر کولر نمیخوابیدم. زمستون ها مجبور بودم در اتاقم رو ببندم که بتونم لای پنجره رو باز کنم. از وقتی اومدم اینور آب اوضاع بدتر شده. چون معمولا سیستم خنک کننده مرکزیه و پیدا کردن همخونه ای که مثل من باشه سخته. و از اونجایی که من غیر طبیعی ام. معمولا باید از خود گذشتگی کنم. حالا اینکه دیگران متوجه میشن یا نه با خودشون ولی همین میزان تحمل گرما هم واسه من خیلی شکنجه اس. قراره ۲ هفته دیگه هم اساس کشی کنم. قراره با یکی از دوستام که خیلی سرماییه همخونه بشم در اول پاییز. امیدوارم خدا به خیر کنه. حالا با این مقدمه میخوام برسم به تاثیر این اخلاق تو روابط ج.ن.س.ی.
آخ که پدرم در اومد و دختری پیدا نشد که گرمایی باشه. یعنی درست زمانی که من نیاز شدید دارم به اینکه رادیاتور هامو به کار بندازم و خنک بشم.. خانوم سردشونه. باز هم از خود گذشتگی... از اون بدتر اینه که یه بار طور خیلی تصادفی با دختری بودم که لنگه من بود. از خوشحالی نمیدونستم به کجا در برم. گرم گرم و خیس عرق از بهشت برگشتم و به پشت دراز کشیدم. از اونجایی که خانوم هم گرمشون بود زحمت باز کردن لای پنجره رو خودشون کشیدن و خیلی رمانتیک پریدن تو بقلم.. وای خدایا..تن اش داغ داغ بود. یعنی داغ بودا...
نمیدونم چطور گذشت.. کوفتم شد. از اون موقع ترجیح میدم خودم گرمم باشه تا گرمای تن یکی دیگه رو به خودم منتقل کنم.